تبليغاتX
 ارسلان بی مخ دوباره هک کرد

این وبلاگ توسط ارسلان بی مخ هک شده


 

نوشته شده توسط دوستان در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


برسید بخاطر کی زنده ای ؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجودم داد

         بزنم بخاطر تو ، بهش گفتم بخاطر هیچ کس.....

         برسید بخاطر چی زنده ای؟ با اینکه دلم میخواست داد بزنم بخاطر تو

         با یه بغض غمگین گفتم ، بخاطر هیچ چیز....

         ازش برسیدم تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشاش

        جمع شده بود، گفت بخاطر کسیکه بخاطر هیچ زنده است......!!!!

 

میلاد

 


 

نوشته شده توسط دوستان در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


خداوند جهان را در ۶ روز آفرید...

                 روز اول خورشید را آفرید...

                 روزدوم آب را آفرید...

                 روز سوم زمین را آفرید...

                 روز چهارم انسان را آفرید...

                 روز بنجم عشق را آفرید...

            روز ششم اندیشید که چه چیزی را نیافریدده است ، و

               آنگاه تو را برای من آفرید...!

  

 

میلاد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دوستان در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


در بیکران دور ، در روزگار نور ، در شهر بی عبور، زیر درخت مهر

بر روی سنگ گور، با جوهر سرشت، با دست سرنوشت،حرفی

نوشته بود.....آرامگاه عشق.......

میلاد

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دوستان در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

میلاد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دوستان در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


به خاطر تو ....

 

 

 

 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی 

تو خورشید رخشانی هستی که بر من می‌تابی 

هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی

 

 

میلاد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دوستان در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


یادمان باشد ....

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم.

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم.

یادمان باشد اگر دگر لیلی و مجنون نیست به چه قیمت دل من بهر کسی چاک  کنیم.

یادمان باشد که در این بهر و رنگی دریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم.

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزی است دگر ان روز پی قلب سیاهی نرویم.

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم.

ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنیم.

تو آخر که نه انصاف و عدل است و نه داد دل دیوونه ی من بهر که افتاد به خاک.

این همه گفتم که رسوم آخر کار، به تو ای عشق ای یارای بهر نیاز.

 یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست یاد من است که دیگر دل تو مال من است.

یاد تو باشد از این پس من و تو  uشده ایم  هر دو عاشق و پرستو و مسافرشده ایم

 

 

میلاد

 


 

نوشته شده توسط دوستان در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 15:33 موضوع | لینک ثابت


ارامش

عشق يعني يار بي پرواي من

همدم تنهايي و شبهاي من

عشق يعني ذره ذره اشتياق

آتشي بر دل ز بيداد فراق

عشق يعني من اسير دام تو

كشته آن عشق بي فرجام تو

عشق يعني شمعي و پروانه اي

سر نهادن بر در جانانه اي

عشق يعني بلبلي در باغ گل

ناله زن با سوز دل در داغ گل

عشق يعني عاقبت پر سوختن

چشم اميدي به در بر دوختن

عشق يعني رستن از كون و مكان

پر كشيدن تا وراي آسمان

عشق يعني قلب صادق قلب پاك

از جفاي دور گردون سينه چاك

عشق يعني حسرتي در انتظار

انتظار و اشتياقي بي شمار

دیوانه تنها


 

نوشته شده توسط دوستان در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بی راهه ی بن بست

یک کاری کن برای ما اگه "ما"یی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق

از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست

منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق

نه می تونی  نه می تونم ...

دیوانه تنها


 

نوشته شده توسط دوستان در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت


قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌هاي سال

در انتظار تو

کنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام

دیوانه تنها


 

نوشته شده توسط دوستان در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting